انتظار...
زینت مردان خدا ، خون آنهاست.
بعد از شهادت احمد، دوستای مدرسه اش با سه تا اتوبوس از اصفهان اومدند و براش خنچه عقد درست کرده بودندو آینه وشمع و حناو... تور کشیده بودند روش و بردند سر قبرش و بعد آوردند خونمون.خواهرم که اونوقت بچه بوده با یه ذوق و شوقی میره مامانمو صدا میکنه ومیگه مامان بیا ببین چه چیزای خوشگلی درست کردن و وقتی مامان اومد و اینارو دید انقد جیغ زد و گریه کرد و می گفت برا چی واسش سفره عقد درست کردین؟خودم می خواستم واسش سفره عقد درست کنم. در هنگام عملیات داداش احمدم تیر می خوره و چفیه رو از دور گردنش باز میکنه و می بنده روی زخمش و دوستاش هر کاری میکنن که داداشمو ببرند عقب قبول نمی کنه و به اونها میگه شما برید جلو .همین جور که داشته کشون کشون می رفته جلو میره روی مین و مین منفجر میشه داداشم پرتاب میشه تو باتلاق و جنازشو از تو باتلاق می کشند بیرون و وقتی جنازشو آوردن گلهایی که به تنش چسبیده بود رو واسه تبرک برمی داشتندو دوستش می گفت برید خدارو شکر کنید جنازشو دیدیم و از تو باتلاق آوردیم بیرون وگرنه خیلی از شهدا بودند که همین طوری جنازه هاشون ناپدید شد. خدایا! من آموخته ام با تو بودن چه قدر آسان است. من آموخته ام در کنار تو بودن یعنی همه چیز. من آموخته ام با یاد تو بودن یعنی اندیشیدن در عمق. من آموخته ام تو را صدا کردن یعنی آرامش خاطر. کمک کن تا بیاموزم این زندگی را که تو به من هدیه کرده ای، شاداب تر و سالم تر بسازم. و خدایا من آموخته ام که در هر لحظه به درگاه تو، نیایش کنم و شکرگزار دریای بی کران رحمت تو باشم. آمین یا رب العالمین گفتم :خسته ام گفتی : از رحمت خدا نا امید نشوید (زمر/53) گفتم : خدایا هیچ کس نمی داند در دلم چی میگذرد... گفتی : خدا حائل میان انسان و قلبش( انفال/24) گفتم : هیچکس را ندارم. گفتی : ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) گفتم : ولی انگار مرا فراموش کرده ای! گفتی : مرا یاد کنید تا یاد شما باشم.(بقره/102)
و من طلبني ، وجدني هر كس كه مرا جستجو كند ,مرا مييابد ومن وجدني ،عرفني و هر كس كه مرا بيابد , مرا ميشناسد ومن عرفني ، احبني و هر كس كه مرا بشناسد , مرا دوست ميدارد ومن احبني ، عشقني و هر كس كه مرا دوست بدارد , عاشقم ميشود ومن عشقني , عشقته و هر كس كه عاشقم شود , عاشقش ميشوم ومن عشقته ، قتلته وهر كس را كه عاشقش شوم , او را ميكشم ومن قتلته ، فعلي ديتا هر كس را كه بكشم , ديه اش با خودم است و من علي ديتا ، فعنا ديته هر كس را كه ديه اش با خودم است , خودم ديه اش هستم رسول خدا (ص) فرمود : به شهید از طرف خدا هفت خصلت عطا می شود : نخست ،اولین قطره ای که از خونش بر زمین ریخته می شود همه گناهانش آمرزیده می شود. دوم :سرش در دامان حورالعین هایی است که زوجه او هستند و آن دوغبار از چهره شهید پاک نموده و به وی خوش آمد گویند.سوم :لباس های بهشتی به او پوشانیده می شودو خزانه داران بهشت از هم سبقت گیرند تا شهید بوهای بهشتی را از آنها بگیرد.چهارم : جایگاهش را به او می نمایانند. پنجم : به روحش گویند هر جای بهشت که خواهی بخرام و از هر چه میل داری سود ببر.ششم: شهید در چهره حق می نگرد و دیدن جمال حق بر هر پیغمبر وشهیدی لازم است. هفتم : شهید اجازه دارد هفتاد تن از خاندان خود را شفاعت کند. نقاره ها ز اوج مناره وزيده اند برادر می خواهم کمی نقاشی کنم... بیا ودر تنهایی ام ، قدری بنشین پا روی پایت بینداز دست روی دست سر ، کمی بالا- قدری به چپ و کمی لبخند آرام پلک بزن ، سخن مگو فقط بگذار نقاشی کنم نه نه-نمی توانم-کار من نیست خودت بیا و چشم هایت را بکش با تمام رنگ های زندگی ... تا دنیا را با چشم های تو، نگاه کنم ... پشت این پنجره باغی است به زیبایی تو / چشمه ای هست به پاکی ودل آرایی تو پشت این پنجره گلها همه مشتاق تواند / تا بـــــــــگیرند نفسی از دم عیسایی تو گم شدی ،درافق دوردست،پیوند خورده ای با ابدیت واینجا از پشت شیشه همه پنجره ها ،همیشه کسی به انتظارنشسته است.هر شب دلش را روانه می کند تا دوردست و تورا می یابد وهرصبح با طلوع سپیده درپهنه ادراکی تلخ رها می شود، همه چیز رویا بودو تو همچنان در رویای من.بوی بهارمی آید،شکوفه ها بازهم می شکفند، پرستوهای مهاجربه شهربازمی گردند، بیا وبا بهار بازگرد، پرستوی جوان من، بیا تا دل وکوچه و شهر با دیدارت چراغانی شود.گم شدی...در افقی ابدی... واکنون از تو فقط «خاطره ای دوردست بجا مانده است.» اینک همیشه دلی به انتظار و چشمی نگران این عزیزان است. تاریخ ولادت :1345 محل ولادت : تهران تاریخ شهادت:1362 محل شهادت : جبهه جفیر احمد درکودکی بیماری گرفت که به تشخیص دکتربه عمل نیاز داشت و درهمــان زمان بود که پدرش پیاده به مشــهد می رفت و با شنیدن این خبرکه احمــد نیاز به عمل دارد به طرف مشهد رهسپار شد تا شفای احمد را ازامام رضا (ع) خواستار شود و دفعه سوم که پدرش از مشهد برگشت احمـــد شفــا پیدا کرده بود واثری از بیماری وجود نداشت.بعد از سال ها در اوایل انقـلاب بود که احمد با دوستانش به تظاهرات می رفت وازبمب وحملات دشمن هیچ واهمه ای نداشت وهنگام حملات هوایی بدون هیچ ترسی ازما می پرسید: چرا به زیرزمین می روید تیراندازی که ترس ندارد، با اینکه دو بار زخمی شده بود. با اسباب کشی از تهران به گلپایگان احمد برای تحصیل به کبوترآباد اصفهان رفت و درس کشاورزی می خوانـــد که جنگ شروع شد.دو سه دفعه به جبهه رفت اما دفعه آخـر که می خواست به جبهه برود به گلپایگان آمد تا از پدرو مادرش اجازه رفتن به جبـهه را بگیرد که پدرش اجازه داد اما من (مادر)اجازه ندادم وبه او گفتم برو و به تحصیلت ادامه بده،توکه دو سه دفعه به جبهه رفته ای واحمد جواب داد :«من که ازامام حسین وعلی اکبر عزیزتر نیستم» اما باز قبول نکردم و گفتم اگر بروی شیرم را حلالت نمی کنـــم اما او گفت تو که مرا شیر ندادی (احمد درزمان کودکی چون مادرش شیر نداشته کس دیگری او را شیر داده است) واگرهم راضی نمی شوی 12 کیلوشیرمیگیرم و برایت می آورم تا راضــی شوی من به جبهه بروم . او می گفت :«من اگر به جبهه بروم راه خدا و امام خمینی را ادامه می دهم .» مـــن با شنیدن حرف های او متقاعد شدم و به او گفتم : هرطور خودت صـلاح می دانی و اگر پدرت موافق است برو خدا پشت و پناهت باشد. وقتی که او رضــایت من و پدرش را گرفت با خوشحالی بسیـــاری خود را آماده رفتن به جبهه کرد وبــه من گفت:« از رفتنــــم ناراحت نباش شاید با هواپیمای چوبی (تابوت) برگردم.» یکی ازدوستان احمد تعریف می کرد:که با هم کردستان بودیم وقتی ازماشین پیاده شدیم هوا بسیار سرد بود و ما فقط یک پتوی سربازی همراه داشتیم و احمد گفت: بیایید اینجا بخوابیم.من به او گفتم :اما اینجا خیلی سرد است و احمد گفت: اشکالی ندارد ما از خاکیم و به خاک باز می گردیم. این بود درس عبرتی که من از احمـد گرفتم. شهادت ... درشب شهادتش نامه ای به دست ما رسید اما من وپدرش از اینکه احمد شهید شده و جنازه اش را آورده اند بی خبر بودیم، یکی از اقوام فامیل که از شهـــادت احمد خبر داشت به خانه ما آمد ونامه ای از احمد که به دستمان رسیده بود رامی خواند واشــک می ریخت که بالاخره خبردار شـــدیم که احمد به شهادت رسیده و چون صورت وبدنش بسیار ورم کرده بود من فقط او را از روی بلوزی که بریش بافته بودم شناختم. دلیل شهادتش فرورفتن در باتلاق و رفتن پای راست او روی مین بود. «بنام اویی که لطفش دلیل راه عاشقان است.» همه طائران قدسی به دوبال صبروهمّت برســــــــــند محضرحقّ به افاضـــــه شهادت همه روزه ازگلستــــان بزرگ کشور ما برود گلی معطـــــر برسد به مرزعــــــــــزّت زسروتن و وجـودش گذرد به راه یزدان که به یک جوی نیارزدبه نظرش مال وثروت همه جــا خدا ببیند ،همه جـــا خدا بگوید که از اللـــــــــهش ببیند همـــــــه رموز خلقت همه شاهدان تاریخ ، مـرادشان بود رب که برای این عزیزان عبـــــــادت است کسوت شــــــــــهدای جبهه حقّ بردند خط واحد بشوند رمزوحدت همـــــــــگی درعین کثرت شهدا به مسلخ عشق ، نماز خون گذارند که بود شهــــــادت سرخ ، به از حیات و ذلت به وصیت شهیدان تواگرعمل کنی نیک برسی به «قاب قوسین» کنی ز حق اطــاعت به ندای جــــان جانان بروند در بر حق سرشان به روی پــــای مهدی آن مهر عدالت به توگویم ای شهادت به سراغ من بیاهان که اگر کمـــــــــــال یابم بروم به خط عصمت سلام به تو ای برادرم،سلام به توکه هیچگاه سعادت دیدارت را نداشتم،سلام به تو که افتخاروسربلندی رابرای ما خریدی. برادرم امیدوارم حالت خوب باشد با اینکه ندیدمت نمی دونم چرا دلن برایت تنگ شده است. دوست داشتم بودی وشبها برایم قصه میگفتی تا خوابم ببــرد اما افسـوس که رفتـی وخودت قصه ای شده ای برایم.رفتی و شادی را با خودت بردی انگار سایه ات درخانه امان راه می رود و به همه سلام میکند و لبخند می زند اما حیف از اینکه سایه نمی تواند لبخند بزند! لبخندت را دوست دارم لبخندی که درعکس ها می زنی دوست دارم و ای کاش صدای لبخندت را می شنیدم تا زندگیم اینگونه پرازسکوت نبود. شب ها دلـم می گیـرد وکنـــارعکست می نشینم واشک می ریـزم ودست های تو را میــبینم که ازقــاب عکس بیرون میاری وگــونه هایم را ازاشک پاک میکنی ودرد دلتنگیم را التیام می بخشی.ای کاش تو را یکباردرخواب می دیدم وبا دستهای پاکت مرا نوازش می کردی وبه من میگفتی که همیشه وهر لحظه با منی وتنهایم نمی گذاری. دلتنگی هایم را با آمدن سرمزارت وفاتحه خواندن و حرف زدن با توودرد دل با توالتیام میدم.ای کاش بودی ووقتی من بیمارمیشدم دستم را می گرفتی وبا گرمایش مــرا شفا میدادی. برادر خوبم!تو با رفتنت ونثار کردن جانت در راه اسلام، مرا با خدا آشـنا کردی وآسمان و جاده هایش را به من نشان دادی،بدان مهرت در دلم پابرجاست. «داداشی فقط یه خواهش یه شب بیا به خوابم و بگو تو هم منودوست داری و دلت برام تنگ میشه » آدرس گیرنده :بهشت،خیابان آزادی،کوچه عشق،پلاک شهادت آدرس فرستنده :دنیا،خیابان غربت،کوچه غم،پلاک خاطره وخون بسم الله الرحمن الرحیم «اِنَّّّ الجَهادَ بابَ مِن أبوابَ الجَنَّة فتحه الله لِخاصَة أولیائه» باسلام ودرودبریگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج)،آن کسی که بإذن خدا در جبهه ها یارویاوررزمندگان است وباسلام ودرودبرآنکه رهبریم نمودوراه جهادوشهادت راازنشستن ودر بسترمردن به من نشان داد وخود نیزسعادت را درجهاد یافتم و به این راه گام برداشتم تا به فوز عظیم که تمامی انبیاء وائمه به آن اشاره نمودندبرسم وانشاالله شهادت این بنده روسیاه موردقبول خداوند متعال قرارگیرد.آری هردم از این روزگارپر از ظلم وجور میگذردوقطره ای از دریای پرتلاطم وخروش کم می گردد و به سوی لقاء الله عروج می کند،اما این دریا هیچ وقت کم نمی شود وحالت تلاطم وخروش خویش را همیشه حفظ میکند زیرا قطـره ای دیگرجای آن راپر می کند.جوانی یا جوانان وپیـرمردانی دیگر جای شهیدی راکه درجبهه سنگرش خالی مانده است پر میکنند.برادران عزیزاسلام احتیاج به کمک ویاری دارد،به سوی جبهه هابشتابیدو نگذاریداسلام ازدستتان برودو هیچ ترسی ازکشته شدن نداشته باشید،حتی امام هم در سخنانش فرموده است:« چه بکشیدچه کشته شوید پیروزید.» برادران عزیزمگر امام حسـین درعاشورا شکستی ظاهری نخورداما کمی دقت کنید ببینیدخون او امروز چه غوغایی درایران برپا نموده، اوبا کشته شدنش راه دفاع ازاسلام را به دنیافهماند وحسین زمان ما هم نیز یاران زیادی داردوانشاالله آن شکست ظاهری راهم نمی خوردتا بلکه بتواند به کمک ویاری امت حزب الله اسلام را در سراسر گیتی گسترش دهدوبه دست حضرت مهدی(عج) بسپارد.برادران دانش آموز شما هم ازهمین الان باید شروع به فعالیت کنید وخود را کاملا دراختیاراسلام قراردهید وتمام همّ وغمّتان باید برای اسلام باشد ازمربیان کمال استفاده را بنمایید تا درآینده نیرویی متعهّد ومتخصص برای جامـعه باشید و اگراحیانا زمانی مسئولین وخودتان تشخیص دادید جبهه ها احتیاج به نیرودارد از رفتن به جبهه دریغ نکنید وراه عزیزان ازدست رفته را ادامه دهید. از تمامی برادران و دوستانی که مدتی،با آنها رفاقتی داشتم عاجزانه حلالیت می طلبم واز همگیشان التماس دعا دارم. اللهم اول پاکم کن بعـد خــــاکـم کـن این وصیتنامه را شب حمله نوشتم اگر اشتباه ونقصی داشته باشدو خط خوردگی ببخشید. خدایا شهادت این بنده عاصی رامورد قبول درگاهت قرارده تا بلکه باری ازگناهانم کاسته شود. 9/12/1362 بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم پدرومادرارجمندم ازشما کمال تشکروسپاسگذاری را دارم که نه تنها از رفتن من به جبهه جلوگیری نکردید بلکه در این راه تشویقم نمودید تا بتوانم قدمی برای حفظ اسلام بردارم و انشـاالله اگرشهادت این حقیر دردرگاه خدا قبول شود شفاعت شما را نیز خواهم نمود.پدرومادرم دراین مدت عمرم خودم می دانم حتی نتوانستم ذره ای اززحماتتان را جبران کنم بلکه خیلی شما را به زحمت انداختم.خلاصه ازشما وخواهران وبرادرانم که به آنها هم خیلی بدی کرده ام حلالیت می طلبم.همچنین از تمامی اقوام و خویشان حلالیت می طلبم و ازهمگی التماس دعا دارم. پدرم یکسال نمازقضا وشاید کمی بیشترچون دقیقا نمی دانم ویک ماه روزه قضا دارم ودرضمن پانصدتومان جهت رفع مظالم به هرکس که خود می دانید بدهید. فرزند حقیرو عاصی شما احمد بقایی 9/12/1362







مردم صداي آمدنت را شنيده اند
زيباتر از هميشه شده آستان تو
آقا! چقدر ريسه برايت کشيده اند
...
ولادت هشتمين اختر تابناک آسمان امامت و ولايت، آقا امام رضا عليه اسلام مبارکباد.





| Design By : Night Skin |

